.علّت دیوانگی احشام کافهچی!
🟦 *حکایت و داستان*
در زمان قدیم اتوبوسی شب به یزد رسید که مسافرانش مشهدی بودند. کافهچی درب کافه را بست... راننده اتوبوس بهش گفت :
من سیّد هستم و اینها زوّار هستند. کافه را باز کن و شام به مردم بده.
کافهچی گفت : دیر وقت است و من خوراکی ندارم.
راننده گفت: جدم تو را دیوانه خواهد کرد، حالا برو!
کافهچی به منزلش که پشت کافه بود رفت. نصف شب صدای بز، گاو، خر و گوسفندان کافهچی بلند شد، که خود را به در و دیوار میزدند. کافهچی به دو آمد و گفت :
سید دستم به دامنت کل احشامم دیوانه شدهاند،
سید گفت : خدا را شکر کن که به خودت نزد،
خبر در آنجا پیچید و اهالی محل سینی بهدست خوراک برای مسافران میآوردند. و کافهچی گوسفندی سر برید، وکباب کرد برای مسافران.
هر بار که سید به آنجا میآمد مردم کلِّ مسافران را مجّانی خوراک میدادند. و از سید تقاضای شفا میکردند.
سالها گذشت و راننده پیر شد و خانهنشین، دوستی که آن شب مسافر او بود، گفت :
سیّد، تو را به جدّت جریان آن شب که احشام کافهچی دیوانه شدند، چه بود؟
سیّد گفت :
چهار لیتر عرق سگی در آب اونها ریخته بودم!
🔹 (برشی از خاطرات دکتر پاپلی یزدی)
.
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود