امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم...
حسین_منزوی
ﺩﺭ ﻗﻄﺐ ﺷﻤﺎﻝ ﮔﺮﮒﻫﺎ ﺭﺍ اینگونه ﺷﮑﺎﺭ میکنند:
ﺭﻭﯼ ﺗﯿﻐﻪﺍﯼ بُرّنده مقداری ﺧﻮﻥ میریزند ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ﯾﺨﯽ ﻗﺮﺍﺭ داده ﻭ ﺩﺭ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺭﻫﺎ میکنند. ﮔﺮﮒ ﺁﻥ ﺭﺍ میبیند، یخ را به طمع ﺧﻮﻥ ﻟﯿﺲ ﻣﯿﺰﻧﺪ.
ﯾﺦ روی تیغه کمکم ﺁﺏ میشود ﻭ ﺗﯿﻐۀ تیز، ﺯﺑﺎﻥ سرد و بیحس شدۀ ﮔﺮﮒ ﺭﺍ میبُرّد. ﮔﺮﮒ ﺧﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ میبیند ﻭ به ﺗﺼﻮُّﺭ و خیال این که ﺷﮑﺎﺭ و طعمۀ ﺧﻮﺑﯽ پیدا کرده ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻟﯿﺲ میزند؛
امّا نمیداند یا نمیخواهد بداند که با آن حرص وصف ناشدنی و شهوت سیری ناپذیر، دارد، ﺧﻮﻥ ﺧﻮﺩش ﺭﺍ میخورد!
ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﺍﺯ آن ﮔﺮﮒ زبانبسته ﺧﻮﻥ میرود تا به دست خودش کشته میشود.
... نه گلولهای شلّیک میشود، و نه حتّی نیزهای پرتاب! امّا گرگ با همه غرورش سرنگون ميشود'
حال بد نیست بدانیم نبود انسانیّت و وجود حرص،طمع و غرور در هر انسانى میتواند خودش و اطرافیانش را به سرنوشت این گرگ قطب گرفتار كند.
. ..هلاکت به دست خودمان ، نه گلولهای ، نه نیزهای . .
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود