هنر زیبادیدن!
🖌🌹در یک اتاق بیمارستان، دو مرد بستری بودند. هر دو بیماری سختی داشتند و باید تمام روز را در تختهایشان میمانند. یکی از آنها اجازه داشت روزی یک ساعت روی تختش بلند شود، اما دیگری باید کاملاً تخت میمانند و نمیتوانست تکان بخورد.
در آن اتاق، تنها پنجرهای وجود داشت که کنار تخت مردی بود که میتوانست بلند شود. هر روز، وقتی مردِ بلندشونده بیدار میشد، پرده را کنار میزد و برای رفیق بیمارش، اتّفاقاتی را که بیرون پنجره میگذفت تعریف میکرد.
او با هیجان میگفت: «وای! چه منظرهی شگفتانگیزی است! یک دریاچۀ زلال است که در آن قوهای سفید شنا میکنند، بچهها با خنده در حال بازی هستند و زوجهای عاشق دست در دست هم زیر درختان سرسبز قدم میزنند.»
مرد دوم، ساعت به ساعت و روز به روز، با شنیدن این توصیفات زندگی میکرد. او در تخیّلی زیبا، خودش را در آن فضای سبز و شاد میدید و این تنها دلیلی بود که او را در برابر درد بیماری مقاوم میکرد و به او امید میداد.
روزها گذشت و یک صبح، پرستار آمد و دید مردی که کنار پنجره بود، در خواب ابدی رفته و با آرامش فوت کرده است. مرد دوم با اندوه زیاد، از پرستار خواست تا تختش را به کنار پنجره منتقل کند تا او هم بتواند آن منظره را ببیند.
وقتی تختش را جابهجا کردند، مرد با تلاش زیاد و درد، خودش را بالا کشید تا نگاهی به بیرون بیندازد. اما وقتی سرش را چرخاند، خشکش زد!
پشت پنجره، چیزی جز یک «دیوار آجری بلند و خاکستری» وجود نداشت!
او با تعجُّب از پرستار پرسید: «چطور رفیقم هر روز از اینجا دریاچه، قوها و درختان را میدید، در حالی که اینجا فقط یک دیوار است؟»
پرستار با لبخندی غمانگیز پاسخ داد: «او نابینا بود و حتّی نمیتوانست دیوار را ببیند... او فقط میخواست تو را خوشحال کند و به تو امید بدهد تا تحمُّل بیماریات راحتتر شود.»
🍃 پند اندیشه🍃
خوشبختی، لزوماً در داشتنِ شرایط عالی نیست؛ بلکه در «هنرِ دیدنِ زیباییها» و «بخشیدنِ شادی به دیگران» است. گاهی کسی در کنار ماست که خودش در تاریکترین شب زندگیاش است، اما لبخند میزند تا ما در روشنایی بمانیم. قدر کسانی بدانید که با توصیفات زیبا، دنیا را برای شما قابلتحمُّل میکنند.
🖋 اندیشه 📚🌺🍃🌸🍃👌
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود