هر آرزو،یک روز کار ستوران در کارگاه روغن کشی!
عبدالله بُستی از بزرگان مشایخ بود. در بدو ارادت آنچه مال داشت همه به مردمان بازداد و ذمّت از همه بری کرد. آن گاه با دست تهی اندیشۀ مکّه کرد. نزد پیر رفت و با او شور کرد.
پیر گفت: در این اندیشه نیک نگر که از این نفس امّاره ایمن نباشی.
عبدالله این پند بر دل نگاشت و گام بیرون نهاد و از شهر برون رفت تا به کوفه رسید.نفس وی آرزوی ماهی حلال کرد! او با نفس خود عهد بست که اگر این یک مراد او را برآرم تا به مکّه دیگر هیچ آرزویی نکند!
چون درم و دیناری نداشت، در آنجا مردی بود که دستگاه روغن کشی داشت. او را گفت:
بیا مردمی کن و مرا به جای این ستور به کارگاه بند!
و به یک درم سیم، خود را به مزد داد! و کار ستوران کرد و یک درم بستد و با آن نان و ماهی خرید و بخورد. آن گاه با نفس خویش گفت:
هر آرزو که تو را پيش آید، یک روز در کارگاه روغن کشی، کار ستوران باید کنی!
( تفسیر ادبی و عرفانی کشف الاسرار خواجه عبدالله انصاری )
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود