#اندر احوالات_اینترنت
آوردهاند که زمانی رعیتهای یک آبادی از ارباب خویش تقاضا کردند حال که تعداد زاد و ولد اسبهای ارباب زیاد شده ارباب احسان کند و چند اسب به پیران آبادی بدهد زیرا الاغهای آنها لنگ و قادر به حرکت نیستند .
ارباب در مقابل تقاضای رعیت به فکر فرو رفت و نه دلِ دادنِ اسب به آنها را داشت و نه میتوانست بهانهای بیابد که خواستۀ آنها را رد کند .
مباشر خردمند ارباب چون واماندگی ارباب را دید به او گفت:
اکنون چارهای تقدیم تان میکنم که به شایستگی از اجرای این خواستۀ رعیت رهایی یابید.
پیشنهاد مباشر چنین بود :
بیایید الاغهای رعیتهای درخواستکننده اسب را بدزدیم و وقتی درماندگی آنها را دیدیم خرشان را به آنها باز گردانیم تا خرسند از زندگی شوند و هوس اسب نکنند .
سپس چنین کردند و الاغهای بزرگان آبادی در یک شب گم شد .
صاحبان الاغهای گمشده نزد ارباب به پناه آمدند و از او خواستند تا با استفاده از قدرت و خادمین خود دنبال الاغها بگردند و آنها را پیدا کنند و به صاحبانشان برسانند . و جملگی برای ارباب دعا کردند که در این همّت پیروز شود .
پس از چند روز بانگ برآمد که به امر و همّت ارباب الاغها پیدا شد و صاحبان آنها به دم عمارت ارباب آمده و ضمن سپاس و شکر وجود ارباب گوسفندی را برای سلامتی ارباب نذر کرده و ذبح کردند و الاغهای خویش را در آغوش گرفته و خرسند و شاکر و مسرور به خانههایشان بازگشتند و اهل و عیال خویش را نیز در این شادمانی و خوشبختی شریک کردند .
و از آن پس نه تنها هوسِ داشتنِ اسب نکردند بلکه به شکر بقای الاغهای لنگ خویش همواره ارباب را دعا میکردند و از زندگی خود راضی و احساس خوشبختی میکردند .
نمیدانم چرا با اتّصال اینترنت یاد این حکایت افتادم.
#دوست_داران_دانایی
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود