عارفان و آموختن از....
عارفان و آموختن از گربهها و سگها و فاختهها، از چوبِ تر و آسیا و ستون، از دزدها و مستها...
✔️[مراقبه از گربه آموختم]
و شبلی گوید که در نزدیکِ نوری[=ابوالحسن نوری] شدم. او را دیدم به مراقبت نشسته که موی بر تنِ او حرکت نمیکرد.
گفتم: «این مراقبت بدین نیکویی از که آموختی؟»
گفت: «از گربهای که برابرِ سوراخ موش دیدم بسیار ازین ساکنتر بود.»
(تذکرةالاولیاء، تصحیح شفیعی کدکنی، ص۴۸۹)
✔️[تصوّف از سگی آموختم]
شبلی گفت: تصوُّف از سگی آموختم که وقتی بر درِ سرایی خفته بود، خداوندِ سرای بیرون آمد و آن سگ را میرانْد، و سگ دیگرباره بازمیآمد. شبلی گفت: چه خسیس(=فرومایه) باشد این سگ، وی را میرانند و همچنان بازمیآید.
ربالعزة آن سگ را به آواز آورد تا گفت: ای شیخ کجا روم که خداوندم اوست.
(کشفالاسرار و عدةالابرار، ابوالفضل میبدی، جلد اول، ص۴۴۷)
✔️[اقتدا به فاخته]
«و از او [=ابوبکر شبلی] میآید که یک بار چند شبانروز در زیر درختی رقص میکرد و میگفت: «هوهوهو.» گفتند: «این چه حال است؟»
گفت: «این فاخته بر درخت میگوید: کوکوکو، من نیز موافقتِ او را میگویم هوهوهو.»
تا شبلی خاموش نشد فاخته خاموش نشد.»(تذکرةالاولیاء، ص۶۷۰)
✔️[هیزمِ تر که میسوخت]
و ازو [=ابوبکر شبلی] میآید که وقتی لختی هیزمِ تر دید که آتش درو زده بودند و آب از دیگر سوی میچکید. اصحاب را گفت:
«یا مدعیان! اگر راست میگویید که در دل آتش دارید از دیدهٔ شما چرا اشک پیدا نیست.»(تذکرةالاولیاء، ص۶۷۴)
✔️[میدانید این آسیا چه میگوید؟]
نقل است که شیخ [ابوسعید ابوالخیر] با اصحاب بر درِ آسیایی رسید. یک ساعت نیک متفکّر شد و هم آنجا مقام کرد.
پس گفت: میدانید که این آسیا چه میگوید؟ میگوید:
«تصوّف این است که من درآنم. شما همچون من کنید. از پای با سر و از سر با پای میآیید و همه سفر در خود کنید. درشت میستانید و نرم میدهید. قبیح میستانید و ملیح میدهید و سرگردان میباشید تا کار به کجا رسد.»(تذکرةالاولیاء، ص۸۹۴)
✔️[ستونِ خاموش و راست و بارکش]
وقتی دو مسافر به نزدیک شیخ[ابوسعید ابوالخیر] درآمدند، رحمه الله، و سؤال کردند که «ما را صوفیی درآموز.» شیخ پشت به ستونی بازنهاده بود. سه بار دست به ستون بازآورد و هیچ سخن نگفت. خدمت کردند و از پیش شیخ بیرون رفتند. یکی از این دو تن که عاقلتر بود پرسید که «شیخ چه کردی؟» گفت:
«آنچه بایست شیخ در سه حرکت که بر ستون دست زد معلوم شد و آن [آن است] که خاموش باش و راست باش و بارکش باش.»
(حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر، تصحیح شفیعی کدکنی، ص۱۵۸)
✔️[بوسه دادن بر پای دزد]
و نقل است که یک روز در بغداد دزدی را دید که آویخته بودند از دار. برفت و پای او بوسه داد... گفتند: «این از چه حال است؟» گفت: «صد هزار رحمت برو باد که در کارِ خویش مُرده بود است که کاری که شروع کرده است چنان به کمال رسانیده است که سر در سرِ آن کار کرده است.»(تذکرةالاولیاء، ص۴۴۶)
✔️[تعلیم مست!]
و ازو [ابوسعید ابوالخیر] میآید که روزی [مستی] را دید افتاده. گفت: «دست به من ده!»
گفت: «برو شیخا که دستگیری کارِ تو نیست!» شیخ را وقت خوش شد.
(تذکرةالاولیاء، ص۸۸۹)
@sedigh_63
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود