مرد درشت قامت و چرب زبانی ، خار ریشه داری را در وسط راه عبور مردم کاشت .
مردم که از آن راه عبور می کردند .او را سرزنش می کردند که آن خار را از جا برکند.
ولی او به اعتراض مردم اعتنا نمی کرد.
این خار، هر روز ، ریشه دار تر می شد و قدرت بیشتری می یافت.
حاکم و قاضی او را احضار کرد و به او تکلیف نمود آن خار را از آنجا برکند. ولی او امروز و فردا می کرد و
مکرر مهلت می خواست و وقت می گذراند.
حاکم به او گفت : این فردا کردن تو موجب می شود که خار ، ریشه دارتر و محکم تر گردد. از طرف دیگر تو
نیز هر روز پیرتر و ناتوان تر می گردی، بنابراین مهلت و فرصت را از دست مده.
تو که می گویی که فردا این بدان که به هر روزی که می آید زمان
آن درخت بد جوان تر می شود وین کننده پیر و مضطر می شود
خاربن در قوت و برخاستن خارکن در سستی و در کاستن
خاربن هر روز وهر دم سبز تر زود باش و روزگار خود مبر
پس ای دوست غافل مباش! که هر یک از صفات زشت و بدی که در وجود توست، خاری سر راه تکامل
توست . اگر هر چه زودتر این خارها را از صفحه لطیف روح خود بیرون نیاوری ، ریشه دار تر می شود و تو هر روز سست تر می گردی.
پس هلاک نار،؛ نور مومن است ز آن که بی ضد دفع ضد لایمکن است
گر همه خواهی تو دفع شر نار آب رحمت بردل آتش گمار
هین مگو فردا که فرداها گذ شت تا بکلی نگذرد ایام گشت
منبع: فرزانگان
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود