جمعه چهاردهم اسفند ۱۳۸۸ - 7:30 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
گوهرشناس نیست در این شهر...
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
روزی سراغ وقت وقت من آیی که نیستم
در آستان مرگ که زندان زندگی است
تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم
پیداست کز گلاب سرشکم که من چو گل
یک روز خنده کردم و عمری گریستم
طی شد دو بیست سالم و انگار کن دویست
چون بخت و کام نیست چه سود از دویستم
گوهرشناس نیست در این شهر شهریار !
من در صف خزف چه بگویم که کیستم؟
(شهریار)
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود