چهارشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۸۹ - 8:5 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
مردم نمي خواهند خود را بشناسند
ديوانه اي هر روز جمعه بر درجامع ايستادي و پرده از آينه برداشتي و در برابر رويشان نگاه داشتي. چون مردم زياد مي شدند، در خشم مي شد و آينه را مي انداخت. مردم مي رفتند و آن آينه را بر مي داشتند و به او باز پس مي دادند.
باز او آينه را در پيش چشم مردم مي گرفت و دوباره از زيادي مردم درخشم مي شد و آينه را مي انداخت . اين كار تكرار مي شد و مردم بي آن كه در آينه بنگرند، آن را بر مي داشتند وبه دستش مي دادند. ديوانه مي گفت:
من مي خواهم اين مردم زماني در خود نگرند و روي و ريش خود را ببينند، ولي كسي را پرواي آن نيست.
( منبع: مصیبت نامه ، ۱۳/۲)
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود