ملا و مرد زورآور
یکروز ملا از راهی می گذشت. چشمش ندید و سیلی محکمی به مرد زورآوری زد که از کنارش می گذشت . مرد رویش را برگرداند و چند دشنام به او داد. ملا قدری ایستاد و به مرد مزبور نگریست. آن وقت دو قدم به طرفش برداشت و گفت: به من دشنام می دهی؟ مرد زورآور دو قدم به طرفش برداشت و گفت: نخیر به بابا و ننه ات دشنام می دهم. ملا دو قدم عقب رفته و گفت: ببخشید خیال کردم به من دشنام می دهید!!

ملا و گادیوان
یک روز ملا از سفری بر می گشت و مقدار زیادی بار با خود آورده بود. وقتی در ایستگاه از قطار پیاده شد و بارهایش را روی زمین نهاد و گادیوانی را صدا زد و آدرس خانه خود را به او داد و گفت:
- خوب کاکاجان! حالا بگو چند می گیری که خودم و بار ها را به آدرسی که گفتم برسانی؟ گادیوان گفت:
برای بردن خودت پنج دینار، ولی برای بردن بارها هیچ. ملا فکری کرد و گفت:
بسیار خوب پس بارها را به آدرسی که گفتم ببر، من خودم پیاده خواهم آمد!
چاره جویی ملا
روزی گاوی برای خوردن آب سرش را داخل خمره بزرگی كرد که پر از آب بود . اما دیگر نتوانست آن را از داخل خمره خارج کند. مردم به دور حیوان و خمره جمع شدند. اما هر چه کردند نتوانستند سر گاو را از خمره بیرون آورند. از قضا ملا از آنجا می گذشت. مردم وقتی وی را دیدند دست به دامانش شدند تا راه چاره ای نشان بدهد. ملا گفت:
زود باشید سر گاو را ببرید تا خفه نشده و گوشتش حرام نشود.
بلافاصله قصابی آوردند و گردن گاو را بریده و تنه اش را جدا کردند. اما سر گاو به داخل خمره رفته و دیگر بیرون نمی آمد. پرسیدند جناب ملا حالا چی کار کنیم؟ ملا باز هم فکری کرده گفت:
چاره ای نیست باید خمره را بشکنید و سر گاو را از داخلش بیرون بیاورید.
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود