هر قومی، شایستۀ حکومتی است که دارد.
یافته های جامعه شناسی نیز بر این باور پای می فشرند که نوع و روش حکمرانی حکومت ها و رویکردهای حاکمان تابعی از خواست و فرهنگ مردم آن جامعه است. به دیگر سخن وجود دیکتاتورهایی چون صدام حسین در عراق ، ملاعمر و طالبان در افغانستان و ديكتاتوري ديرپاي شاهان پهلوي ، قاجار و.... در ايران واقعيت هاي پذيرفته شده اين جوامع است. يعني غيرممكن مي نمايد كه اين گونه خودكامگان با همه قدرت نظامي خود بتوانند در جوامع و كشورهاي پيشرفته و رشديافته بتوانند چند صباحي حكومت كنند !! مردمي كه با فرهنگ دموكراتيك رشد و رويش كرده اند ، هرگز تن به خودكامگي هيچ ديكتاتوري نمي دهند.
امروز مي خواهم داستاني تاريخي برايتان نقل كنم كه ببينيد چگونه در هميشه تاريخ، نهال علف هرز خودكامگي حاكمان در سرزمين شوره زاري رشد و رويش مي كند كه كود متعفن جهل و جمود در آن پاشيده باشند !!!

برادر جان ! داستانی تاریخی برای ما روایت کن !
بهلول گفت: می دانی که عمروعاص وزیر اعظم و مشاور معاویه بود . آ ن دو در زیرکی و باهوشی در میان عرب شهرت داشتند .مورخان عقیده دارند که استحکام و استواری خلافت معاویه به مشورت های عمروعاص بستگی داشت و او بیشترین سهم را در به قدرت رسیدن معاویه دارا بود!
عمرو عاص طراح نقشه های عجیب و غریبی بود که دائما علیه خلیفه وقت، یعنی حضرت علی(ع) می کشید و با فکر و و اندیشه های شیطانی خود بنیان حکومت معاویه را استوار کرد.
روزی معاویه در کاخ خود نشسته و در حضورش عمروعاص ایستاده بود. ناگهان و بدون مقدمه عمروعاص رو به معاویه کرد و گفت :
ای پسر ابوسفیان ! آیا گمان می کنی که خود علی را شکست داده ای و خلیفه مسلمین شده ای ؟ معاویه گفت : ای پسر عاص ! آیا تو اندیشه ای غیر از این داری؟
عمروعاص گفت : مسلما اگر مردم احمق و نادان نبودند، عناصر معلوم الحالی چون من و تو نمی توانستند بر ایشان حکومت کنند.
اکنون خریت و جهالت ایشان (هوادارانت)را به تو ثابت می کنم، تا بدانی که بر چه موجوداتی حکومت می کنی!
هنگام ظهر آن ها به مسجد رفتند تا خلیفه(معاویه) نماز بگزارد . بعد از نماز عمروعاص رو به مردم کرد و گفت :
ای مردم شام ! می خواهم حدیثی را برایتان نقل کنم که خود صد در صد بر جعلی و ساختگی بودن آن یقین دارم.
مردم کاملا ساکت شدند و گوش به کلام او دادند ! عمرو عاص گفت:
حدیث این است که هر کس بتواند زبان خود را از دهانش بیرون آ ورد و آن را به نوک بینی اش بزند ، بهشت بر او واجب خواهد شد.
در این هنگام تمام افرادی که در مسجد بودند، زبان خود را بیرون آوردند و با سعی و کوشش زیاد آن را به بینی شان رسانیدند!
عمرو عاص که از نادانی آن ها خنده اش گرفته بود، سعی می کرد خودش را نگه دارد ، اما با دیدن معاویه که می کوشید زبانش را به بینی اش برساند، نتوانست جلوی خود را بگیرد و شروع به خندیدن نمود و برای این که اعتبار خود را در بین مردم از دست ندهد، از مسجد بیرون رفت .
عصر همان روز عمرو عاص معاویه را در کاخ خود ملاقات کرد و به او گفت :
بر تو ثابت شد که پیروانت چقدر احمق اند و احمق تر از آن ها تو بودی که با وجود این که می دانستی این حدیث جعلی است، باز سعی می کردی با انجام دادن آن بهشت را بر خود هموار سازی. از این رو اطمینان دارم که تو خلیفه احمق ها هستی !
هارون در حالی که از این داستان بهلول خنده اش گرفته بود گفت :
راستی ماهم کارهای انجام می دهیم که بی شباهت به اعمال گذشتگانمان نیست و در نادانی و حماقت از آن ها عقب نمی مانیم .
منبع داستان:http://www.tebyan.net/weblog/ramin_tebyan/post.aspx?PostID=94693
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود