مكتوب شهری
از كتاب چرند و پرند علی اكبر دهخدا
ای مردمكان، برای خاطر خدا به فرياد من برسيد.
ای روزنومِه چی برای آفتاب قيومِت پُرسِه من بّچه كُرد را بنويسيد.
من آزادخانِ كرنديم. پدرم از ظلم حسينخان قلعه زنجيری مرا برداشت و از
كرند گريخت. آمد تهران بمُرد.
من بّچه بودم. پيش يك آخوند خانه شاگرد شدم. بّچه درس مي داد. من هم هر
وقت بی كار بودم، پيش بّچگان مي نشستم.
آخوند ديد من دلم مي خواهد بخوانم. درسم داد. مّلا شدم.
در كتاب نوشته بود: آدم بايد دين داشته باشد. هر كس دين ندارد، جهنم مي رود.
از آخوند پرسيدم، دين چه چيز است؟ گفت: اسلام.
گفتم اسلام يعنی چه؟ آخوند يك پاره ای حرف ها گفت و من ياد گرفتم.
گفت: اين دينِ اسلام است.
بعد كه من بزرگ شده بودم گفت: ديگر به كار من نمي خوري. من خانه شاگرد
مي خواهم كسي كه، زنم ازش روی نگيرد. تو بزرگی برو.
از پيش آخوند رفتم. گدايی مي كردم.
يه آخوند به من گفت: برو خانه امام جمعه خرج مي دهد. پول هم مي دهد.
وقف مدرسه مروی را ميرزا حسن آشتيانی از او گرفته، مي خواد پس بگيرد.
من رفتم خانه امام. ديدم مردم خيلي اند. مي گفتند: دين رفت.
معطل شدم كه چطور دين رفت. حرف هايی كه آخوندِ بّچه ها به من گفته است،
من بلدم. خيال كردم، بلكه آخوند نمي دانست. دين ملك وقف است.
شب شد، بيرونم كردند. آخوند بّچه ها پلو خوردند. هر سری دو قران گرفتند.
روز ديگر نرفتم.
در بازار هم شنيدم مي گويند دين از دست رفت. شلوغ بود. خيلی گرديدم.
فهميدم ميرزا حسن مي خواهد برود. گمان كردم دين ميرزا حسن است.
خيال كردم چطور ميرزا حسن را داشته باشم كه جهنم نرم. عقلم به جايی نرسيد.
چندی نكشيد ميرزا حسن مُرد. پسرش مدرسه مروی را گرفت.
آن روزها، يك روز شاه عبد العظيم بودم. خيلی طّلاب آمدند. مي گفتند دين رفت.
بعد فهميدم احمد قهوه چی را سالار الدوله به عربستان خواسته.
پسر ميرزا حسن طّلاب را فرستاده تا كه از شاه عبد العظيم برگردانند.
خيال كردم دين احمد قهوه چی است.
اتفاق افتاد احمد را كه ديدم، خيلی خوشم آمد. گفتم بلكه طّلاب راست مي گفتند.
من نمي توانستم احمد را داشته باشم. اين پسر خرج داشت. من گدا بودم.
ديگر آن كه پسری را كه در سرش ميان سالار الدوله و ميرزا حسن جنگ و جدال
است، من چطور داشته باشم. ديدم ناچارم به جهنم بروم كه دسترس به
دين ندارم.
بعد پيش يك سمسار نوكر شدم، كه يك دختر خوب داشت و يه دختر خيلی خوب هم
صيغه كرد. صيغه اش را خديجه مطرب برد برای عين الدوله و به يك سّيد كه
برادرش مجتهد بود، دخترش را شوهر داد. كه بعد از خانه شوهر او را دزديدند.
سمسار مي گفت دين رفت.
نفهميدم دين كدام يكی بود. خيال مي كردم هر كدام باشند، دين خوب چيزی
است. چون از دين داشتن خودم نا اميد بودم، به جهنم راضی شدم و طمع به دين
نكردم.
اين روزها كه طيول برگشته و در مواجب و مستمری گفت و گوست و تسّلط يك
پاره حاكمان كم شده و مداخل يك پاره مردم از ميان رفته،
باز مي شنوم، مي گويند دين رفت.
يك روزی هم خانه يك شيرازی روضه بود. من رفته بودم چايی بخورم.
يك نفر كه نويره صاحب ديوان شيرازی بود، آن وقت آنجا بود. مي گفت:
سه هزار تومان پيش فلان شيخ اماانت گذاشته ام. حاشا كرده است. دين رفت.
خيلی مردم هم قبول داشتند كه دين رفت. مگر يك نفر كه مي گفت:
چرا پولت را پيش جمشيد امانت نگذاشتی كه حاشا نكند. دين نرفته. عقل تو با
عقل مردم ديگر از سر شماها رفته.
خيلی حرف ها مي زدند. من نفهميدم.
باری سرگردان مانده ام كه آيا دين كدام يك از اين ها است؟
آن است كه آخوند مكتبی مي گفت، آيا ملك وقف است، يا احمد قشنگ قهوه چی
است، يا صيغه و دختر سمسار است، يا سه هزار تومان است؟ يا طيول و مستمری و
مواجب است؟ يا چيز ديگر؟
برای خاطر خدا و آفتاب قيومِت، به من بگوييد كه من از جهنم مي ترسم.
غلام گدا آزادخان علی الّلهی
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود