زنجیره عشق
برایان در نور کم غروب، زن سالخورده اي را ديد که در کنار جاده درمانده،منتظر بود. در آن نور کم متوجه شد که او نياز به کمک دارد .جلوي مرسدس زن ايستاد و از اتومبيلش پياده شد .در اين يک ساعت گذشته هيچ کس نايستاده بود تا کمکش کند. زن به خود گفت: مبادا اين مرد بخواهد به من صدمه اي بزند؟ ظاهرش که بي خطر نبود ،فقير و گرسنه هم به نظر مي رسيد.
مرد ،زن را که در بيرون از ماشينيش در سرما ايستاده بود، ديد و متوجه آثار ترس در او شد، گفت: خانم من آماده ام به شما کمک کنم. بهتر است شما برويد داخل اتومبيل که گرم تر است. ضمنا" اسم من برايان آندرسون است.
فقط لاستيک اتومبيلش پنچر شده بود؛ اما همين هم براي يک زن سالخورده مصيبت محسوب مي شد. برايان در مدت کوتاهي لاستيک را عوض کرد. زن گفت: اهل سنتلوئيس است و عبوري از آنجا مي گذشته است.
تشکر زباني براي کمک آن مرد کافي نبود. از او پرسيد که چه مبلغی بپردازد.
هر مبلغي مي گفت، مي پرداخت. چون اگر او کمکش نمي کرد، هر اتفاقي ممکن بود بيفتد.
برايان معمولا براي دستمزدش تامل نمي کرد؛ اما اين بار براي مزد کار نکرده بود؛ بلکه براي کمک به يک نيازمند این کار را انجام داده بود .البته در گذشته افراد زيادي هم به او کمک کرده بودند .
او به خانم گفت :شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. روزی یک نفر هم به من کمک کرد¸همان طور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت را به من بپردازی، باید به نیازمند دیگری کمک کنی.
نگذار این زنجیره عشق به تو ختم شود!"
خانم سوار اتومبيلش شد و رفت.
چند کيلومتر جلوتر، کافه اي ديد. به آن کافه رفت تا چيزي بخورد. پيشخدمت زن پيشش آمد و حوله تميزي آورد تا موهايش را خشک کند .پيشخدمت لبخند شيريني داشت، لبخندي که سرپابودن صبح تا شب هم نتوانسته بود محوش کند. خانم مسن متوجه شد که پيشخدمت بايد باردار باشد. با اين حال نگذاشته بود که فشار و درد، تغييري در رفتارش بدهد. آن گاه به ياد برايان افتاد .
وقتي غذايش را تمام کرد، صورت حساب را با يک اسکناس صد دلاري پرداخت. پيشخدمت رفت تا بقيه پول را بياورد، وقتي برگشت، آن خانم رفته بود.
پيشخدمت نفهميد آن خانم کجا رفت. متوجه شد چيزي روي دستمال سفره نوشته شده است. با خواندن آن اشک درچشمانش حلقه زد.
چيزي لازم نيست به من برگرداني. من هم چند لحظه پیش در چنين وضعي قرار داشتم و شخصي به من کمک کرد. همان طور که من به تو کمک کردم. اگر واقعا مي خواهي دين خود را ادا کني، اين کار را در حق کس دیگری که به کمک نیاز دارد، انجام بده. نگذار اين زنجيرۀ عشق همين جا به تو ختم شود.
زير دستمال چهارصد دلار ديگر هم بود.
آن شب پیشخدمت جوان به آن نوشته و پول فکر مي کرد.
آن خانم از کجا فهميد که او و شوهرش به آن پول نياز داشتند؟
بچه ماه آينده به دنيا مي آمد و آن وقت وضع بدتر هم مي شد .شوهرش هم خيلي نگران این موضوع بود.
ولي آن شب زن خوشحال بود . به شوهرش گفت:
دیدی بهت گفتم همه چيز درست مي شه برايان آندرسون.
بیایید نگذاریم این زنجیره عشق به ما ختم شود.
با تشکر از omid2011
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود