یکشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۰ - 8:2 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
دل دیدنی های شهر سرب و سراب(۱۲۹)
من دو وحشی عریزه مدار و بي شعور و متضاد را دیدم که بر اثر تربیت، همزیستی مسالمت آمیز را مي فهميدند؛ اما انسان هايي خردمدار و عاطفه دار را ديدم كه از مهر و مدارا مي گريختند و خون يكديگر را مي ريختند !!
من هر چه غل و زنجیر اسارت دیدم تنها می توانستند دست ها و پاها را به بند کشند، نه انديشه ها را .
من پلی نامرئی را دیدم برافراشته بین دل ها و بیانگر گرمی محمل ها.
من زمزمه گرم خیز و نرم ریز چشمه ساران و گلرقص گوهرین و آبگینه آبشاران را دیدم که فرارسیدن بهاری ارزنده و نوروزی فرخنده را نوید می دادند.
من دفتر نقاشی دخترکی را دیدم بی نقش و نگار و سپید و پاک از هر زنگار. او براین باور بود که تصویر خدای نادیدنی را نقاشی کرده است!!
ادامه دارد...
شفیعی مطهر


گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود