در کتاب قابوس نامه کیکاوس بن وشمگیر می خوانیم:
«شنیدم که وقتی دو صوفی به هم همی رفتند، یکی مجرد و با یکی پنج دینار. این مجرد بی باک همی رفت و هیچ همراهی طلب نکردی و هر جای که برسیدی اگر جای ایمن بودی و اگر جای مخوف بنشستی و بخفتی و بیاسودی و از کس نیندیشیدی. و خداوند پنج دینار با وی موافقت همی کرد و لکن بیم همی بود تا وقتی بر سر چاهی رسیدند، جایی مخوف بود.
مرد مجرد از آن چاه آبی خورد و بازو داد و پای دراز کرد و خوش اندر خواب شد و خداوند پنج دینار از بیم همی نیاراست خفتن و آهسته با خود همی گفت: چه کنم چه کنم؟ تا از قضا آواز به گوش مجرد رسید و بیدار شد و وی را گفت: ای فلان چه افتاد تو را ؟چندین چه کنم چیست؟ مرد گفت: ای جوان مرد با من پنج دینار است و این جای مخوف است و تو این جا بخفتی و من نمی یارم خفتن. مجرد گفت: این پنج دینار به من ده تا من چاره تو کنم. آن مرد زر بدو داد. زر بستد و اندر چاه افکند و گفت: رستی از چه کنم، چه کنم، ایمن بنشین و بخسب و ایمن برو که مفلس دژ رویین است...»
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود