گزیده های خواندنی از سروده های آنتوان دوسنت اگزوپری
باید به موقع میخوابیدم
برای چشم به خوبی زیبایی
برای گوش به خوبی لالایی
و برای دل به خوبی هدیه …
تو از کجا میآیی، ای پری؟
راه گم کرده ای بر این خاک،
یا مسافری؟
و من باید به موقع میخوابیدم
تا خواب تو را میدیدم …
پیامبر عشق تو
این همه که از تو میگویم
بیهوده نیست
هر کس که به چیزی یقین کند
میخواهد تمام عمر
و هر کجا
پیامبر این یقین باشد …
تو بر میگردی
همه چیز
از نبودن تو حکایت میکند
به جز دلم
که همچون دانه ای در تاریکی خاک
در انتظار بهار میتپید،
تو بر میگردی،
میدانم …
از تولد و مرگ
زود آمدی
و دلم، ناگهان پر از تو شد.
و این درد شیرینی بود
دردی چونان درد زادن
نه به سرعت
بلکه کم کم، از دلم رفتی
و جهان
ذره ذره از تو خالی شد
و این درد تلخی بود
دردی چونان درد مُردن …
زمان ِ غارتگر
هر ثانیه میگذرد
چیزی از تو را با خود میبرد
زمان غارتگر غریبی است
همه جیز را بی اجازه میبرد
و تنها یک چیز را
همیشه فراموش میکند …
حس « دوست داشتن ِ » تو را …
مزاحم شما شدم
مزاحم شما شدم
نمیدانم!
تنها چراغ را روشن میکنم
گل ها را در گلدان میگذارم
پنجره را باز میکنم
و بعد میروم …
کلمات
کلمات
کلمات
کلمات ساده، چه قدرتی در دل نهفته دارند
با کلمات ساده میتوان
بزرگ ترین عشق را
به دنیا آورد …
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود