آن چه با پول نمی توان خرید
*مفهوم واقعی عشق: گرمای حاصل از عشق سال ها زندگی مشترک با کسی که می دانید انتخاب مناسبی برای شما بوده است.
مهد کودک

خانم جوانی که در کودکستان برای بچه های 4 ساله کار می کرد، می خواست چکمه های یه بچه ای رو پاش کنه، ولی چکمه ها به پای بچه نمی رفت. او بعد از کلی فشار...و خم و راست شدن، بچه رو بغل مي كنه و مي ذاره روی میز، بعد روی زمین بالاخره باهزار جابه جایی و فشار، چکمه ها رو پای بچه می کنه و یه نفس راحت می کشه که ...
هنوز آخیش گفتن تموم نشده که بچه مي گه این چکمه ها لنگه به لنگه است .
خانم ناچار با هزار بار فشار و این ور و اون ور شدن و مواظب باشه که بچه نیفته، هرچه تونست کشید تا بالاخره چکمه های تنگ رو یکی یکی از پای بچه درآورد .
ادامه این ماجرا ی جالب را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید

تاج از فـــــرق فلك برداشــــــتن
جاودان آن تاج بر ســــــر داشتن
در بهشــــــــت آرزو ره يافــــــتن
هر نفس شهدي به ساغر داشتن
روز در انـــــــواع نعـــــمت ها و ناز
شب بتي چون مــــاه دربر داشتن
صبح، از بام جــــــــهان چون آفتاب
روي گيتــــــي را منـــــــور داشتن
شامـــگه ، چون مـــــاه رويا آفرين
ناز بر افـــــــــلاك و اخــــتر داشتن
چون صـــــبا در مـــــزرع سبز فلك
بال در بال كـــــبوتر داشــــــــــــتن
حشـــــــمت و جاه سليمان يافتن
شـــــوكت و فر سكـــــندر داشتن
تا ابد در اوج قـــــدرت زيســـــــتن
ملك هســـــتي را مسخر داشتن
بر تو ارزاني كه ما را خوش تر است
لذت يك لحــــظه مادر داشــــــــتن
میمون ها
بومیان آمازون روش جالبی برای شکار میمون دارند. بدین صورت که نارگیل را از دو طرف سوراخ می کنند، یک طرف کوچک تر در حدی که بتوانند یک طناب را از آن عبور دهند و یک طرف کمی درشت تر در حدی که دست یک میمون به زور از آن رد شود. از طرف کوچک تر طنابی که انتهایش را گره زده اند، رد می کنند و بعد طناب را به تنه درخت می بندند تا این طوری میمون نتواند جر بزند و نارگیل را با خودش ببرد. سپس توی نارگیل خالی شده چند تا سنگریزه می اندازند و چند بار تکانش می دهند تا صدایش خوب در جنگل بپیچد. تله آماده است!

میمون ها که شهوت کنجکاوی دیوانه شان کرده تا ببینند این چیست که این جوری صدا می دهد، می آیند و دستشان را می کنند توی نارگیل و سنگریزه ها را توی مشتشان می گیرند تا بیرونشان بیاورند، اما مشت بسته شان از سوراخ رد نمی شود. میمون ها اگر فقط مشتشان را باز کنند و از سنگریزه های بی ارزش دل بکنند، آزاد می شوند؛ ولی به هیچ قیمتی حاضر نیستند چیزی را که به دست آورده اند، از دست بدهند. آن قدر تقلا می کنند و خودشان را به زمین و آسمان می زنند که فردا وقتی صیاد می آید بدن های بی حالشان را به راحتی (عین آب خوردن) جمع می کند و توی قفس می اندازد.
این میمون ها چند خاصیت جالب دیگر هم دارند. اولا وقتی می بینند یک هم نوعشان گیر کرده و دارد جیغ و ویغ می کند، باز هم برای کنجکاوی می روند سراغ نارگیل بغلی و چند دقیقه بعد خودشان هم در حال جیغ و ویغ اند.
ثانیا بومی ها اگر میمونی اضافه بر تعداد مورد نیازشان گیر افتاده باشد، آزادش می کنند ؛ اما وقتی فردا دوباره برای شکار می آیند، باز همین میمون ها گیر می افتند و جیغ و ویغشان در می آید.
این داستان قرن هاست که در جریان است ! اما حق ندارید فکر کنید که این میمون ها از خنگیشان است که هر روزه توی این دام ها می افتند، اتفاقا خیلی هم ادعای هوش و استعدادشان می شود.
اگر خوب فکر کنیم، آیا دور و بر خود ما پر از نارگیل های سوراخ داری نیست که صدای تلق و تولوق جذابشان از شدت وسوسه دیوانه مان می کند؟ آیا دستمان را به خاطر بسیاری از چیزهایی که حقیقتا نمی دانیم ارزشی دارند یا نه، چندین و چند بار در هر مدخل سوئی داخل نمی کنیم؟ آیا دستمان جاهایی گیر نیست که به خاطرش از صبح تا شب جیغ و ویغ می کنیم و خودمان را به زمین و آسمان می کوبیم؛ در حالی که فقط کافی است از یک سری چیزها دل بکنیم و برویم خوش و شاد روی درخت ها، بی دغدغه این جور چیزها، تاب بازیمان را بکنیم؟ آیا صدای جیغ و ویغ مذبوحانه اکثر دور و بری هایمان را نمي شنويم که خودشان را اسیر کرده اند؟
پاسخ های جالب این دانش آموز باعث شد تا نمره صفر نگیرد! سوال ها و جواب ها را بخوانید.
۱ - ناپلئون درکدام جنگ مرد؟
ج - در آخرین جنگش!
۲ - اعلامیه استقلال امریکا در کجا امضا شد؟
ج - در پایین صفحه.
۳ - چگونه می توانید یک تخم مرغ خام را به زمین بتنی بزنید، بدون آن که ترک بردارد؟
ج - زمین بتنی خیلی سخت است و ترک بر نمی دارد!
۴ - علت اصلی طلاق چیست؟
ج - ازدواج!
۵ - علت اصلی عدم مردود شدن دانش آموزان چیست؟
ج - امتحانات.
۶ - چه چیزهایی را هرگز نمی توان درصبحانه خورد؟
ج - ناهار و شام!
۷ - چه چیزی شبیه به نیمی از یک سیب است؟
ج - نیمه دیگر آن سیب!
۸ - اگر یک سنگ قرمزی را در دریای آبی بیندازید، چه خواهد شد؟
ج - خیس خواهد شد!
۹ - یک فرد چگونه می تواند هشت روز نخوابد؟
ج - مشکلی نیست، شب ها می خوابد!
۱۰ - چگونه می توانید فیلی را با یک دست بلند کنید؟
ج - شما امکان ندارد فیلی را پیدا کنید که یک دست داشته باشد!
۱۱ - اگر در یک دست خود سه سیب و چهار پرتقال و در دست دیگر سه پرتقال و چهار سیب داشته باشید، کلا چه خوهید داشت؟
ج - دست های خیلی بزرگ!
۱۲ - اگر هشت نفر در ده ساعت یک دیوار را بسازند، چهار نفر آن را در چند ساعت خواهند ساخت؟
ج - هیچ! چون دیوار قبلا ساخته شده!
منبع:http://max690.blogfa.com/post-896.aspx
پرسیدم..... ،
چطور ، بهتر زندگی کنم ؟
با كمی مكث جواب داد :
گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،
وبدون ترس برای آینده آماده شو .
ایمان را نگه دار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن ،
وهیچ گاه به باورهایت شک نکن .
زندگی شگفت انگیز است ، در صورتی كه بدانی چطور زندگی کنی .
پرسیدم ،
آخر .... ،
و او بدون این كه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :
مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،
قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .
كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود می داند آیین بزرگ كردنت را ..
بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .
موفقیت پیش رفتن است، نه به نقطه ی پایان رسیدن ..
داشتم به سخنانش فكر می كردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ...
هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار می شود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا می چرد ،
آهو می داند كه باید از شیر سریع تر بدود ، در غیر این صورت طعمه شیر خواهد شد ،
شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا می گردد ، كه می داند باید از آهو سریع تر بدود ، تا گرسنه نماند ..
مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ... ،
مهم این است كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ..
به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود، ولی می خواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،
كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :
زلال باش .... ، زلال باش .... ،
فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،
زلال كه باشی ، آسمان در تو پیداست
دو چيز را هميشه فراموش كن:
خوبي كه به كسي مي كني
بدي كه كسي به تو مي كند
دنيا دو روز است:
يك روز با تو و يك روز عليه تو
روزي كه با توست مغرور مشو و روزي كه عليه توست، مايوس نشو. چرا كه هر دو پايان پذيرند.
به چشمانت بياموز كه هر كسي ارزش نگاه ندارد.
به دستانت بياموز كه هر گلي ارزش چيدن ندارد.
به دلت بياموز كه هر عشقي ارزش پرورش ندارد.
در دنيا فقط 3 نفر هستند كه بدون هيچ چشمداشت و منتي و فقط به خاطر خودت خواسته هايت را بر طرف مي كنند، پدر و مادرت و نفر سومي كه خودت پيدايش مي كني، مواظب باش كه از دستش ندهي و بدان كه تو هم براي او نفر سوم خواهي بود.
چشم و زبان ، دو سلاح بزرگ در نزد تواند، چگونه از آن ها استفاده مي كني؟ مانند تيري زهرآلود يا آفتابي جهانتاب، زندگي گير يا زندگي بخش؟
بدان كه قلبت كوچك است ،پس نمي تواني تقسيمش كني، هرگاه خواستي آن را ببخشي با تمام وجودت ببخش كه كوچكيش جبران شود.
هيچ گاه عشق را با محبت، دلسوزي، ترحم و دوست داشتن يكي ندان، همه اين ها اجزای كوچك تر عشق هستند، نه خود عشق.
روز مادر روزی است كه گل ها می شكفند . همان طور كه شكفتن گل ها را جشن می گیریم، نباید مهم ترین جشن زنانه را فراموش كنیم . بدون حضور مادرها ما نمی توانستیم پا بر این دنیا نهیم و از نعمت زندگی لذت بریم . این موجودات دوست داشتنی مادران ما هستند و برای نه ماه ما را در بطن خودشان حمل كرده اند و حتی وقتی هم كه بزرگ می شویم باز هم مراقب ما هستند . برای روز مادر امسال 10 جمله و نقل قول برتر درباره مادر ، فداكاری و دلبستگی مانایشان نسبت به فرزندان را مرور می كنیم .
بقيه در ادامه مطلب...

در آسمان آبی دلم، جایی برای ابرها نیست
مادرم! دعایم کن که با دعایت، دلم خانه دردها نیست
(معصومه)

مادرم هستی من ز هستی توست
تا هستم و هستی دارمت دوست !
(ماندگار)

تو بهترین گل، میان شهر گل هایی
تو رنگ آفتابی،
شب که می رسد، مثل ستاره،
گویا مهتابی...
(یاشار)

مادر، ای لطیف ترین گل بوستان هستی، ای باغبان هستی من، گاهِ روییدنم باران مهربانی بودی که به آرامی سیرابم کند. گاهِ پروریدنم آغوشی گرم که بالنده ام سازد.
(علی)

آسودگی از من ندارد مادر
آسايش جان و تن ندارد مادر
دارد غم و اندوه جگر گوشه خويش
ورنه غم خويشتن ندارد مادر
(فاطمه)

مادر:
کاشکی می شد بهت بگم
چقدر صدات و دوست دارم
لالایی هات و دوست دارم
بغض صدات و دوست دارم
(تنها)

مادرم، خواستم خوشبوترین گل دنیا را برایت هدیه بیاورم، اما دیدم تو خوشبوترین گل دنیا هستی...
(سینا)
یک بنده خدایی ، کنار اقیانوس قدم می زد و زیر لب ، دعایی را هم زمزمه می کرد . نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردین و ساحل طلایى انداخت و گفت: - خدایا ! می شود تنها آرزوى مرا بر آورده کنى ؟
ناگاه ، ابرى سیاه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق ، صدایى از عرش اعلى به گوش رسید که می گفت :
چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد ، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى کریم ! از تو مى خواهم جاده اى بین کالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگى کنم !! از جانب خداى متعال ندا آمد که :
- اى بنده ى من ! من ترا به خاطر وفادارى ات بسیار دوست می دارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده کنم ، اما ، هیچ می دانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هیچ می دانى که باید ته اقیانوس آرام را آسفالت کنم ؟ هیچ می دانى چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود ؟ . من همه ى این ها را مى توانم انجام بدهم، اما ، آیا نمى توانى آرزوى دیگرى بکنى ؟
مرد ، مدتى به فکر فرو رفت ، آنگاه گفت :
- اى خداى من ! من از کار زنان سر در نمى آورم ! می شود بمن بفهمانى که زنان چرا مى گریند ؟ می شود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست ؟ اصلا می شود به من یاد بدهى که چگونه مى توان زنان را خوشحال کرد؟
صدایی از جانب باری تعالى آمد که :
اى بنده من ! آن جاده اى را که خواسته اى ، دو باندى باشد یا چهار باندى؟
پیرزن گفت: آخه مادر ،روش نوشته هزار تومان تو چرا هزار و پونصد میگی ؟ دیروزم یه پفک پونصد تومنی رو هفتصد تومن به نوه ام فروختی.
گفتم :حاج خانوم ،همینه که هست. می خوای بخواه، نمی خوای بذار سرجاش. بیخودی سر درد نده.
دوباره گفت : خدارو خوش نمیاد مردمو این طور اذیت می کنی و ازشون سوء استفاده می کنی .خدا قهرش می گیره.
گفتم :خرج بالاست.پول آب ،پول برق،پول گاز، هزارتا کوفت و مرض .
پيرزن بالاخره از روی ناچاری هزار و پونصد تومان داد و جنسشو برداشت و رفت.
من تنها مغازه اون محله بودم و تا مغازه بعدی حدود ۵۰۰ متر فاصله بود.اهل محل مجبور بودن از من خرید کنن. واسه همین هر طور که دوست داشتم جنسامو می فروختم. هر چقدر دوست داشتم روشون می کشیدم. بعضی وقتا، ترازو رو دستکاری می کردم تا جنس و بیشتر از وزن واقعیش نشون بده.جنس نو و کهنه رو با هم مخلوط می کردم و به قیمت جنس نو، بلکه بیشتر می فروختم. قربونش برم نظارت هم که نبود .خلاصه هر کاری دوست داشتم می کردم .غافل از این که....
ادامه این داستان زیبا و آموزنده را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید
منبع:نابخشوده

در کتاب قابوس نامه کیکاوس بن وشمگیر می خوانیم:
«شنیدم که وقتی دو صوفی به هم همی رفتند، یکی مجرد و با یکی پنج دینار. این مجرد بی باک همی رفت و هیچ همراهی طلب نکردی و هر جای که برسیدی اگر جای ایمن بودی و اگر جای مخوف بنشستی و بخفتی و بیاسودی و از کس نیندیشیدی. و خداوند پنج دینار با وی موافقت همی کرد و لکن بیم همی بود تا وقتی بر سر چاهی رسیدند، جایی مخوف بود.
مرد مجرد از آن چاه آبی خورد و بازو داد و پای دراز کرد و خوش اندر خواب شد و خداوند پنج دینار از بیم همی نیاراست خفتن و آهسته با خود همی گفت: چه کنم چه کنم؟ تا از قضا آواز به گوش مجرد رسید و بیدار شد و وی را گفت: ای فلان چه افتاد تو را ؟چندین چه کنم چیست؟ مرد گفت: ای جوان مرد با من پنج دینار است و این جای مخوف است و تو این جا بخفتی و من نمی یارم خفتن. مجرد گفت: این پنج دینار به من ده تا من چاره تو کنم. آن مرد زر بدو داد. زر بستد و اندر چاه افکند و گفت: رستی از چه کنم، چه کنم، ایمن بنشین و بخسب و ایمن برو که مفلس دژ رویین است...»
وقتي ابوالحسن صبا درگذشت، شهريار شاعر مشهور درباره او چنين سرود:
اي صبا با تو چه گفتند که خاموش شدي؟ چه شرابي به تو دادند که مدهوش شدي؟
تو که آتشکده عـشـق و مـحـبـت بـــودي چه بـلا رفت که خاکسـتـر خاموش شدي؟
به چه دستي زدي آن ساز شبانگاهي را که خـود از رقت آن بـيخود و بـيـهوش شدي؟
تو به صد نغمه، زبان بودي و دل ها هم گوش چه شنفتي که زبان بستي و خود گوش شدي؟
خلق را گر چه وفا نيست و ليکن گل من نه گمان دار که رفـتـي و فـرامـوش شـدي؟
تـا ابـد خـاطـر ما خوني و رنگين از توست تو هم آمـيـخـتـه بـا خـون سـياوش شـدي؟
|

دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای ” کی ” پرسید:
اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربان تر می شدند؟
آقای کی گفت : البته ! اگر کوسه ها آدم بودند،توی دریا برای ماهی ها جعبه های محکمی می ساختند؛ همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند؛ مواظب بودند که همیشه پر آب باشد ؛هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند.
برای آن که هیچ وقت دل ماهی کوچولو نگیرد،گاه گاه مهمانی های بزرگ بر پا می کردند؛چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است !
برای ماهی ها مدرسه می ساختند و به آن ها یاد می دادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند.
درس اصلی ماهی ها اخلاق بود. به آن ها می قبولاندند که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است که خودش را در نهایت خوش وقتی تقدیم یک کوسه کند
. به ماهی کوچولو یاد می دادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند و چه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند ؛آینده ای که فقط از راه اطاعت به دست می آید.
اگر کوسه ها ادم بودند، در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت.
از دندان کوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می کشیدند.
ته دریا نمایشنامه به روی صحنه می آوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان
شاد و شنگول به دهان کوسه ها شیرجه می رفتند.
همراه نمایش، آهنگ های محسور کننده ای هم می نواختند که بی اختیار
ماهی های کوچولو را به طرف دهان کوسه ها می کشاند.
در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت که به ماهی ها می آموخت:
“زندگی واقعی در شکم کوسه ها آغاز می شود.
برتولت برشت

انان كه با افكاري پاك و فطرتي زيبا در قلب ديگران جاي دارند ، هرگز هراسي از فراموشي برايشان نيست؛ چرا كه جاودانند.

فرمان دادم تا بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارند تا اجزاي بدنم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد.

باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست.
بقيه در ادامه مطلب...


"عبید زاکانی"

دو آتشنشان وارد جنگلی می شوند تا آتش کوچکی را خاموش کنند. آخر کــــار وقتی از جنگل بیرون می آیند و می روند کنار رودخانه، صورت یکی شان کثیف و آلوده به خاکستر شده و صورت آن یکی تمیز .
سوال : کدامشان صورت خود را می شوید ؟
آن که صورتش کثیف شده به آن یکی می نگرد و فکر می کند صورت خودش هم همانند او تمیز است. اما آن که صورتش تمیز است، می بیند که سر تا پای رفیقش غبار گرفته است ، به خودش می گوید :
حتما من هم کثیفم، باید خودم را تمیز کنم .
( از کتاب زهیر پائولو کوئیلو)

حالا فکر کنید چند بار اتفاق افتاده کــــه دیگران از رفتار بد ما، و یا ما از رفتار بد دیگــران بـــه شست وشو و پالایش روح خودمــان پرداخته باشیم؟!
وقتی فرد مقابل ما مهربان و خوب و دوست داشتنی است، کمی باید به خودمان شک کنیم.
![]()
پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آن ها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند. یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهینها تربیت شده و آماده شکار است؛ اما نمیداند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخهای قرار داده ،تکان نخورده است.
بقيه در ادامه مطلب...

زمانی که مردم پادشاه خوش سیما را دیدند، خوشحال شدند؛ زیرا تصور کردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آن هاست!!!
اما ناگهان یکی از مردان قبیله فریاد کشید : چگونه می توانید این مرد را برای قربانی کردن انتخاب کنید؟ در حالی که وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه کنید !!!
به همین دلیل وی را قربانی نکردند و آزاد شد. پادشاه که به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت:اکنون فهمیدم منظور تو از این که می گفتی هر چه رخ می دهد، به صلاح شماست، چه بوده؛ زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد زندگیم نجات یابد؛ اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی! این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟!!
وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز! مگر نمی بینید،اگر من به زندان نمی افتادم، مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم .در آنجا زمانی که شما را قربانی نکردند، مردم قبیله مرا برای قربانی کردن انتخاب می کردند، بنابراین می بینید که حبس شدن نیز برای من مفید بود!!!
ایمان قوی داشته باشید و بدانید هر چه رخ می دهد، خواست خداوند است
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود