تا نگویند که مستان ز خدا بیخبرند!
پدری بود که دخترشو میفروخت,
یه روز دختره فرار میکنه و به شیخی که حاکم اون شهر بود,پناه میبره.
شیخ به دختره دلداری میده,میگه نترس من مواظبت هستم.
شب وقتی دختره میخواد بره تو اتاقش بخوابه, میبینه شیخ با بدنی لخت از دختره تقاضا میکنه که با هم شب رو سر کنن.
دختره از کاخ فرار میکنه.
تو جنگل,یه کلبه میبینه که کنارش چند تا پسر نشستن دارن مشروب میخورن.
ساقی دختر رو میارتش کنار آتیش.
دختره با گریه همه چیزو تعریف میکنه.
ساقی میگه: نترس. ما با تو کاری نداریم. برو تو کلبه بخواب.
دختره بیچاره باخودش میگه:
پدرم به من پدری نکرد،شیخ هم خواست بهم تجاوز کنه,حالا من توی کلبه ی چند تا جوان مست,تا صبح چه جوری بخوابم؟
دختره خوابش میبره.
صبح وقتی بلند میشه,میبینه چند تا جوان خوابیدن و پتوهاشون رو کشیدن رو دختره تا گرمش بشه که چشش میافته به ساقی.
میبینه پیک عرق دستشه و یخ زده.
ساقی تا صبح تو سرما بیدار بود تا دختره در امان باشه.
دختره میره پیش ساقی,پیک رو بر میداره,میگه:
💢روزی اگر حاکم این شهر شوم💢
💢خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد💢
💢وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد
💢تا نگویند که مستان ز خدا بیخبرند!
🌺🌺
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود