
با تشکر از Omid2011

دل دیدنی های شهر سرب و سراب(۱۲۹)
به دنبال کار (کمدی)
چندسال پیش یک روز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم. ناگهان پدرو مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدند که:
« ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو ،برو زن بگیر ».
رفتم خواستگاری؛ دختر پرسید:
« مدرک تحصیلی ات چیست »؟ گفتم:« دیپلم تمام »! گفت:
« بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشو ،برو دانشگاه ».
رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم ......برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ پدر دختر پرسید:
« خدمت رفته ای »؟ گفتم:« هنوز نه »؛ گفت:
« مردنشده نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو، برو سربازی ».
رفتم دو سال خدمت سربازی را انجام دادم ،برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ مادر دختر پرسید:« شغلت چیست »؟ گفتم: « فعلا کار گیر نیاوردم »؛ گفت:
« بی کار! بی عار! انگل اجتماع! تن لش! علاف! پاشو ،برو سر کار ».
رفتم کار پیدا کنم؛ گفتند:
« سابقه کار می خواهیم »؛
رفتم سابقه کار جور کنم؛ گفتند:
« باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم ».
دوباره رفتم کار کنم؛ گفتند:
« باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم». برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم:
« رفتم کار کنم، گفتند سابقه کار، رفتم سابقه کار جور کنم ،گفتند باید کار کرده باشی ».
گفتند:« برو جایی که سابقه کار نخواهد ».
رفتم جایی که سابقه کار نخواستند.
گفتند:« باید متاهل باشی ».
برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم:
« رفتم جایی که سابقه کار نخواستند.گفتند باید متاهل باشی ». گفتند:
« باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی ».
رفتم؛ گفتم:«باید کار داشته باشم تا متاهل بشوم».
گفتند:« باید متاهل باشی تا به تو کار بدهیم ».
برگشتم؛ رفتم نیم کیلو تخمه خریدم. دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم!
دل دیدنی های شهر سرب و سراب(۱۲۸)

بیست و چهارم اسفند ماه سال ۱۳۷۳ شهر کاشان یکی از بزرگمردان عرصه فرهنگی خود را از دست داد . مرد بزرگی که تاریخ درخشان تعلیم و تربیت این مرز و بوم هیچ گاه او را فراموش نخواهد کرد .
استاد تمنایی مشاور وزیر وقت و خدمتگزار صدیق آموزش و پرورش کشور که لحظه لحظه عمر پربرکت خویش را وقف تعلیم و تربیت نوجوانان و جوانان میهن کرد، همواره به عنوان معلمی عاشق ، مدیری مدبر و نویسنده ای متعهد و دردآشنا می کوشید تا رسالت انسانی و اسلامی خود را در قبال جامعه خود در نیکوترین صورت انجام دهد .
ایشان سرانجام در سن ۴۸سالگی و با کارنامه درخشان ۲۳ سال خدمت صادقانه به آموزش و پرورش کشور پس از ۴ سال تحمل درد و رنج بیماری سخت سرطان در غروب روز چهاشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۷۳ با قلبی مالامال از عشق به دیدار معبود ، به سوی وصالش پرواز کرد .
امروز ۱۷ سال از آن روز تلخ می گذرد. ضمن گرامی داشت نام و یاد آن دوست وفادار و همسنگر و همکار فطعه شعری را به همه عزیزان همراه تقدیم می کنم:
تمنايي اي تبلور تمناي حق !
تو را از عطر گل ها آفــــريدند به جسمت روح مجنون را دميدند
پرند و پرنيـــــان جان پاكــــــت ز تار عشــق و پود غم تنـيدند
تو گل بودي و من خاري كنارت چرا گل را بد و ن خا ر چيد ند؟
همه غم هاي عالم جمع كردند بسان سرمه در چشمت كشيدند
به باغ عشق و عرفان سرو بودي چه غمگـــــينانه سروت را بريدند
ز نيش خامه ات نوش آفــريدي همه نوش كلامت را چشـــــيدند
تو بودي كوكب منظومه عــشق كز اوج آســـــمان پايين كشيدند
تو سرو عشقي و مرغان عاشق به روي شاخـــــه ات لانه گزيدند
جهان دامي خطرناك است كز آن گرفتاران عشق حق رهـــيدند
«تمنای» تو حق بود و سخن حق مگر از کام تو جز حق شــنیدند؟
« مطهر» آمدی ، رفتی مطهر مطـــهر تر ز تو کس را ندیدند
سیدعلیرضاشفیعی مطهر- کاشان اردیبهشت ۱۳۷۴
دل دیدنی های شهر سرب و سراب(۱۲۷)


.jpg)






امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه ...
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف می زدم و برای طرفم شاخ و شونه می کشیدم که نابودت می کنم ! به زمین و زمان می کوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که این جوری پول مردم رو بالا می کشی و...
خلاصه فریاد می زدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید، هی می پرید بالا و می گفت:
آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید...
من هم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد می زدم و هی هیچی نمی گفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج این قدر بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم:
بچه برو پی کارت ! من گـــل نمی خـــرم ! چرا این قدر پر رویی! شماها کی می خواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و ...
دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!
ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت:
آقا! من گل نمی فروشم! آدامس می فروشم! دوستم که اون ورخیابونه گل می فروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که این قدر ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین، قلبتون درد می گیره و مثل بابای من می برنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره ...
دیگه نمی شنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی می گه؟!
حالا علت سکوت ناگهانیم رو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خرده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له می کرد!
یه صدایی در درونم ملتمسانه می گفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمی کنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!
تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد، روی قلبمه! چه قدرتمند بود!
همیشه مواظب باشید با کی درگیر می شید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبه راه بشین ...
دل دیدنی های شهر سرب و سراب(۱۲۶)



یک جرعه غم دوست

یک جرعه غم دوست به عالم نفروشم
یک جام محبت به دو صد جم نفروشم
گر زخم زند دوست به شمشیر محبت
این زخم جگـــرسوز به مرهم نفروشم
(شفیعی مطهر- تهران،۱۲/۱۲/۱۳۹۰)
یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت :
شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم .
دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی، قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند .
با تشکر از Omid2011
دل دیدنی های شهر سرب و سراب(۱۲۵)
![]()
من در بین لایه های اجتماعی افرادی را دیدم که گرسنگی فرودستان تلاشگر را و سیری و پرخوری فرادستان بي هنر را همان گونه طبیعی و مشروع می دانستند که جایگاه سلول بینایی را بر فراز چشم و سلول کف پای را در زیر گام ها!!

![]()
![]()
![]()
من گربه ای را دیدم که دمش لای تله ای گیر کرده بود و همه تلاش و تقلای او برای رهایی هیچ ثمری در بر نداشت. او بر سر یک دو راهی مانده بود: مرگ با داشتن دم و زیستن عمری بدون دم !!
...و چه شباهت زیبایی دیدم بین او و انسان هایی که دم پاورهایشان در لای تله اوهام و خرافات سنتی گیر کرده است و سرانجام با همین پندارهای پوچ می میرند و از دام اوهام نمی رهند.

من بینایی را پنجره ای روشن به روی آگاهی و برترین موهبت الهی دیدم؛ اما داشتن بينش را هزار مرتبه برتر و بالاتر از بينايي مي دانم.
من مردمي را ديدم كه در تبيين ايده ئولوژي خود به آخر خط رسيده بودند. در آغازين سال هاي هزاره سوم اين مردم به اندازه اي دستشان از باورها تهي شده بود كه اگر كسي منحط ترين پندارهاي خرافي را از موزه هاي غبارگرفته تاريخ يا اوهام قبايل بدوي برايشان مي آورد، گروهي بدان مي گرويدند.

من باز هم زنده ماندم و به نوروزی رسیدم و زادروزم را دیدم. هنوز نمی دانم هر زادروز یک سال بر عمرم می افزاید یا از آن می کاهد.
ادامه دارد...
شفيعي مطهر
افسره جلوي يه ماشين رو مي گيره و به راننده مي گه:
شما به خاطر بستن کمربند ايمني از سوي انجمن حمايت کنندگان از ايمني جاده ها ۵۰ هزار تومان جايزه برديد. حالا مي خواهيد با اين پول چه کار کنيد؟
راننده مي گه: فکر کنم باهاش برم گواهي نامه مو بگيرم!
خانمي که کنار راننده نشسته بوده مي گه : جناب سروان حرفشو گوش نديد! شوهر من وقتي مسته، يه بند چرت و پرت مي گه.
روي صندلي عقب يه نفر خوابيده بوده که از شدت سر و صدا بيدار مي شه و مي گه:
من از اولشم گفتم با ماشين دزدي نمي شه فرار کرد.
يه دفعه يه نفر از صندوق عقب ماشين داد مي زنه: ببينم، بالاخره از مرز گذشتيم؟
دل دیدنی های شهر سرب و سراب(۱۲۴)
من شوکت ، قدرت و هيبت واتيكان و كليسا را ديدم كه به اندازه بزرگي سطح شعور مردم، كوچك شده بود.
من لهاسا را در تبت ديدم كه هنوز پس از بيست و هفت قرن به دنبال نوشيدن جرعه هايي از آب حيات معنويت بود تا جاودانگي را تجربه كند. انديشه اي كه از چشمه سار معنويت و هنر بنوشد، جبه جاودانگي مي پوشد.
من مسجدالاقصي را همچون نگيني زرين دیدم نشسته بر تارك تاج جهان و ایستاده در باور زمان. او سال هاست که می گرید، نه تنها از جفاي اهريمن كه از انديشه هاي سترون.
من معبد هنديان را ديدم نشسته بر باور مردم بشكوه و ايستاده در گذر زمان، نستوه. او در باور مردمي كه از سنت گذشته و به صنعت رسيده اند،هنوز جايگاهي بس بايسته و شاني بسيار شايسته دارد.
من سپاه گوسفندان را به رهبری یک شیر دیدم که پیروز شدند بر سپاه شیران به فرماندهی یک گوسفند!!
ادامه دارد....
شفيعي مطهر
اسكندر مقدونی هنگامى كه خود را در آستانه مرگ ديد، بطلميوس بن اذينه را كه فرمانده سپاهيان او بود، به زمامدارى بعد از خود برگزيد و به او وصيت كرد كه تابوت مرا به اسكندريه نزد مادرم حمل كنيد و به مادرم بگوييد كه مجلس عزاى مرا به اين ترتيب تشكيل بدهد.
سفره طعام بگستراند و همه مردم كشور را به آن دعوت نمايد و اعلام كند كه همگان دعوتش را بپذيرند، مگر كسى كه عزيز و دوستى را از دست داده باشد، در آن مجلس شركت نكند، تا شركت كنندگان در عزاى اسكندر با خوشحالى بدون خاطره تلخ وارد مجلس شوند و ايجاد خوشحالى كنند تا مجلس عزاى اسكندر مانند مجلس عزاى ديگران با حزن و غم تواءم نباشد.
بقیه این داستان را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید
پرسیدم..... ، چطور ، بهتر زندگی کنم ؟
--------------------------------------------------------------------------------
کدام بيشتر اوج مي گيرد؛
بادكنك قرمز،آبي، سفيد يا سياه؟!

در يك شهربازي پسركي سياه پوست به مرد بادكنك فروشي نگاه مي كرد كه از قرار معلوم فروشنده مهرباني بود. بادكنك فروش يك بادكنك قرمز را رها كرد تا در آسمان اوج بگيرد و بدين وسيله جمعيتي از مشتريان جوان را جذب خود كرد . سپس بادكنك آبي و همين طور يك بادكنك زرد و بعد ازآن يك بادكنك سفيد را رها كرد .
بادكنك ها سبكبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپديد شدند.
پسرك سياه پوست هنوز به تماشا ايستاده بود و به يك بادكنك سياه خيره شده بود.
تا اين كه پس از لحظاتي پرسيد:
آقا! اگر بادكنك سياه را رها مي كرديد، بالاتر مي رفت؟
مرد بادكنك فروش لبخندي به روي پسرك زد و با دندان نخي را كه بادكنك سياه را نگه داشته بود ،بريد و بادكنك به طرف بالا اوج گرفت و گفت :
" آن چيزي كه سبب اوج گرفتن بادكنك مي شود، رنگ آن نيست؛ بلكه چيزي است كه در درون خود بادكنك قرار دارد .
نکته ها:
رنگ ها ... تفاوت ها ... مهم نيستند... مهم درون آدمه ، چيزي كه در درون آدم ها است تعيين كننده مرتبه و جايگاهشونه و هرچقدر ذهنيات ارزشمندتر باشه ، جايگاه والاتر و شايسته تري نصيب آدم ها ميشه.
منبع:http://www.tajerian.ir/?code=177&svc=16
دل دیدنی های شهر سرب و سراب(۱۲۳)

من زندگی را چون بادکنکی در دست کودکی دیدم که همواره ترس از ترکیدن آن لذت بهره گیری از آن را از او می گیرد.
من قبله مسلمين را كانوني ديدم كه جهت گيري بيش از يك و نيم ميليارد دل را چنان تنظيم كرده بود كه همه به يك آهنگ مي تپيدند و به يك فرهنگ مي رسيدند.
من قامت بلند فریاد را دیدم پیچیده در حریر سکوت، طنین انداز در کویر برهوت. برای شنیدن این فریاد باید گوشی از جنس درد داشت و هوشی درخور یک مرد!!

من سیلابی ویرانگر را دیدم که همه شهر را فراگرفته بود و همه ارزش ها و ارزشی ها را در خود فرومی برد. شهر را سیلاب می برد و شهروندان را ، گرداب....
در همین حال شهریار آن شهر را دیدم که هنوز پدیده بارش باران را باور نداشت و همه اوضاع را در امن و امان می پنداشت.

من دنیا را چه بزرگ دیدم از چشم دنیاگرایان و درماندگان در بند اين زندان....
و چه کوچک دیدم از دیده آنان که از لانه دنیا بیرون پریده اند و بر سینه سپهر پرکشیده اند.
ادامه دارد....
شفيعي مطهر
شتردار طمعکارو مرد مفلس
مثنوی مولوی
شخص تهیدست و مفلس شده ، و بر اثرتبهکاری به زندان افتاد .
او در زندان نیز از تبهکاری دست نمی کشید و از نان و غذای زندانیان می دزدید .
سرانجام زندانیان به قاضی شکایت کردند.
قاضی در دادگاه پس از محاکمه اورا به افلاس محکوم کرد؛ یعنی حکم کرد که هیچ کس
به او قرض و نسیه ندهد. زيرا او هیچ گونه سرمایه و قدرتی برای ادای قرض ندارد .
پس به شترداری دستور داد تا او را در کوچه و بازار یگرداند و مفلس بودن او را به گوش همه مردم برساند .
کو به کو او را منادی ها کنید
طبل افلاسش به هر جا برزنید
هیچ کس نسیه نه بفروشد بدو
قرض ندهد هیچ کس اورا تسو
گرداندن او تمام شد و شتردار رو به او گفت : تو از صبح تاکنون بر شتر من سوار شده ای،
اکنون مزد زحمت مرا بده !!!!!
مفلس به او گفت :
عجب مرد احمقی هستی ، از صبح تا حال صدای طبل مفلس بودن مرا شنیدی و با آن همنوا
بودی و صدای این طبل گوش فلک را کر کرد ، ولی تو هنوز این صدا را نشنیده ای و از من
تهیدست ، مطالبه مزد می کنی؟
طبل افلاسم به چرخ سابعه
رفت و تو نشنیده ای این واقعه
تا به شب گفتندو در صاحب شتر
بر نزد ، کو از طمع پر بود پر
هست بر سمع و بصر، مهر خدا
درحجب بس صورت است و بس صدا
به راستی که بعضی از صفات از جمله طمع انسان را این گونه کر و کور می کند و حجاب چهره جان می شود.
چون به هر میلی که دل خواهی سپرد
از تو چیزی در نهان خواهند برد

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .سپس از آن ها خواست که درباره قشنگ ترین چیزی که می توانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .
بقيه در ادامه مطلب...
دل دیدنی های شهر سرب و سراب(۱۲۲)
من هواخواهان یک ایده ئولوژی را دیدم که در خلوت بر باورهایی پای می فشردند که بدخواهان آن ایده ئولوژی در جلوت بر آن باورها تاکید می ورزیدند.
من در کشتزار حاکمیت هیچ ایده ئولوژی، گیاهی جز هرزه گیاهان تملق، تظاهر، چاپلوسي و رياكاري نديدم؛ زيرا بستر باور جز فلوب بارور نيست.
من اسحاق نیوتون را دیدم و از او پرسیدم: تو در اثبات جاذبه زمین آیا هیچ به دافعه درخت هم اندیشیده بودی؟
درخت دافــعه دارد که ســـیب می افتد
وگرنه هیچ سقوطی دلیل جاذبه نیست
من کبوتر صلح را دیدم که برای پاسداری از صلح سر بر سندان می سپرد تا تن به عدوان ندهد.
من شاهینی پرمهر را بر سینه سپهر دیدم که از بسیاری غیرت و غرور، تجاوز و تعدی هیچ پرنده ای را در قلمرو خود برنمی تافت و با همه همت بر نفی آن می شتافت.
ادامه دارد...
شفيعي مطهر
نمادی از عدل انوشیروان
وقتی کارگزاران انوشیروان ساسانی در حال بنا کردن کاخ کسرا بودند، به او اطلاع دادند که برای پیشبرد کار ناچارند برخی از خانه هایی را نيز که در نقشه بارگاه ساسانی قرار گرفته اند، به قیمتی مناسب خریداری و سپس ویران کنند تا دیوار کاخ از آنجا بگذرد.
اما در این میان پیرزنی هست که در خانه ای گلی و محقر زندگی می کند و علی رغم آن که حاضر شده ایم منزلش را به صد برابر قیمت واقعی اش از او خریداری کنیم، باز راضی نمی شود . چه باید کرد؟ انوشیروان گفت:
" از من نپرسید که چه باید کرد . خودتان بروید و بنا به رسم عدالت و روح جوانمردی که همهء ما ایرانیان داریم، با او رفتار کنید " .
کسانی که از ویرانه های کاخ کسرا (ایوان مداین) بر لب دجلهء عراق دیدن کرده اند، حتما دیوار اصلی کاخ را هم دیده اند که در نقطه ای خاص به شکل عجیبی کج شده و پس از طی کردن مسیری اندک باز در خطی راست به جلو رفته است . این نقطه از دیوار همان جایی است که خانهء پیرزن تنها بود و بنای کاخ را به احترام حقی که داشت ،کج ساختند تا خانه اش ویران نشود و تا روزی هم که زنده بود، همسایهء دیوار به دیوار پادشاه ماند . از آن زمان هزاران سال گذشته است؛ اما دیوار کج کاخ کسرا باقی مانده است تا نشانهء روح جوانمردی مردم ایران و عدل پادشاهانشان در عهد ساسانی باشد.
دیوار کج کاخ کسرا بر جای مانده است تا یادآور آن پیرزن تنها و نماد روح جوانمردی مردم ساسانی و نشانهء عدل و عدالت انوشیروان باشد.
برایان در نور کم غروب، زن سالخورده اي را ديد که در کنار جاده درمانده،منتظر بود. در آن نور کم متوجه شد که او نياز به کمک دارد .جلوي مرسدس زن ايستاد و از اتومبيلش پياده شد .در اين يک ساعت گذشته هيچ کس نايستاده بود تا کمکش کند. زن به خود گفت: مبادا اين مرد بخواهد به من صدمه اي بزند؟ ظاهرش که بي خطر نبود ،فقير و گرسنه هم به نظر مي رسيد.
مرد ،زن را که در بيرون از ماشينيش در سرما ايستاده بود، ديد و متوجه آثار ترس در او شد، گفت: خانم من آماده ام به شما کمک کنم. بهتر است شما برويد داخل اتومبيل که گرم تر است. ضمنا" اسم من برايان آندرسون است.
بقیه این داستان بسیار زیبا و آموزنده را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید
دل دیدنی های شهر سرب و سراب(۱۲۱)
من هر نای نغمه خوان و نوای نگران را که دیدم و شنیدم ، آن را جاودان و آژمان يافتم. در اين جهان گذران هيچ پديده اي براي نيستي و نابودي آفريده نمي شود ؛ تنها از حالتي به حالتي ديگر دگرگون مي گردد.
من در بازار عقل فروشان همه را فروشنده دیدم. هیچ کس در میزان و اندازه عقل و خرد خود، احساس کمبود نمی کرد.
من بسياري از سیل هاي ویرانگر و پرخطر را ديدم ؛ اما من سيلي وحشتناك تر را احساس كردم كه بنيان هستي جامعه را برمي كند و درهم مي كوبيد ؛ اما نه ديده و احساس مي شد و نه كسي از آن هراس داشت.
من در جهان ارزش ها تنها یک فضیلت را برتر دیدم و آن آگاهی است ؛ و تنها يك گناه را بدتر ديدم و آن جهل و تباهي است.

من كساني را ديدم كه هر بامداد پس از پرسش از نرخ نان ! و سمت و سوي وزش باد سرگردان، آنگاه به اظهار نظر و بيان منظر درباره همه رويدادها مي پرداختند.
ادامه دارد...
شفيعي مطهر
روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم.
مدت ها بود می خواستم برای سیاحت از مکان های دیدنی به سفر بروم. در رستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم.
بقيه در ادامه مطلب...
دل دیدنی های شهر سرب و سراب (۱۲۰)
من چه نیایشگرانی را دیدم که در دریای طوفانی و پر خیزابه و خیزش با خداوند پیمان بستند و در ساحل آرامش شکستند.
من موش کور را عاشق ترین دلداده دیدم ، زيرا زيبايي همسرش را پيوسته با چشم بسته باور دارد.
من جهان پهناور و زندگي بشر را زير سلطه هنر ديدم.
من هويت بسياري از ملت ها را در سيماي يك نفر ديدم ؛ نفري كه بر ساقه نفرت رُسته و روح و روان در آب نفرين شُسته بود. او در منجلاب اين پندار دست و پا مي زد كه : « یک کله برای ملتی بس است!!»
ادامه دارد......
شفیعی مطهر

چند سال پیش در جریان بازی های پاراالمپیک (المپیک معلولین) در شهر سیاتل
آمریکا 9 نفر از شرکت کنندگان دوی 100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه این 9 نفر افرادی بودند که ما آن ها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم.
آن ها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند.
بدیهی است که آن ها هرگز قادر به سریع دویدن نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند ،بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پاراالمپیک شود.
ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد. این دختر یکی دو تا غلت
روی زمین خورد و به گریه افتاد.
هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند، آن ها ایستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند. یکی از آن ها که مبتلا به سندروم داون (عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت :
این دردت رو تسکین میده.
سپس هر 9 نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند. در واقع همه آن ها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پاخاستند و 10 دقیقه برای آن ها کف زدند.
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود